یک روز ظهر ناگهان صدایی شنیدم مثل

روزی روزگاری مسجدسلیمان

ارلان شهنی
تاریخ انتشار: پنجشنبه 5 خرداد 1401 | 11:57 ق.ظ
روزی روزگاری مسجدسلیمان زمان مطالعه: ۵ دقیقه “دالو” می گفت: “ای دا چه بگم سیت؟۱ ” اینجا تکه ای از گرمسیر بختیاری بود. ما می آمدیم و می رفتیم . روزگار کوچ بود و گل سرخ و “چویل” که ناگهان این “سرزرد، تی کوو»ها پیدا شدند . کدخدایان و کلانتران چادر سفید در خان جلسه داشتند. کلانتران طوایف همه مخالف ورود این […]
زمان مطالعه: ۵ دقیقه

“دالو” می گفت: “ای دا چه بگم سیت؟۱ ” اینجا تکه ای از گرمسیر بختیاری بود. ما می آمدیم و می رفتیم . روزگار کوچ بود و گل سرخ و “چویل” که ناگهان این “سرزرد، تی کوو»ها پیدا شدند . کدخدایان و کلانتران چادر سفید در خان جلسه داشتند. کلانتران طوایف همه مخالف ورود این اجنبی ها به ایل بودند . آخسرو می گفت: ای خان به سرت قسم این چشم آبی ها ما را بدبخت می کنند.آابولقاسم هم سر تکان می داد و تایید می کرد:ها خان ” بخت بووم”۳ اینها برای غارت آمده اند چرا بگذاریم خاکمان را سوراخ بکنند .
گوش خان اما بدهکار این حرفها نبود : اینها به حکومت پول داده بوده اند،به شاه پول داده اند اگر نگذاریم کار کنند فردا باز باید با حکومت بجنگیم.
آمم صالح پاسخ داد: خان اینجا زمین پدری ماست هر شاهی که از انگلیس “پیل” گرفته خودش هم به او زمین بدهد پس گله من ریش شاه را بچرد!
خان برافروخته به آمم صالح تشر زد : حرفای پدر یاغی ات را نزن ، مم صالح. خون به چهره مم صالح دوید ، کربلایی حسین آهسته سر گذاشت بیخ گوش آخسرو: “بخت پدرم ” خود خان هم از خارجی ها ” پیل” گرفته .
کناری می گفت: اول که انگلیسی ها آمدند کسی نمی رفت برایشان کار کند . هوووو بختیاری باشی و سوار بر اسب و برنو بر شانه ، بعد بروی نوکری اجنبی کنی ! ، محال بود ،آنوقت مگر می توانستی توی روی کسی نگاه کنی؟ اما من که برنو نداشتم اسبم را هم فروخته بودم و چند تا گوسفند خریده بودم گوسفندها را هم دزدها شبانه ربوده بودند،گفتم بروم حالا با آنها کار کنم تا وقت کوچ شود، بعد هم خودم با ” قیطاس” پسر دالو ماهپاره حرف زدم و گفتم تا کی می خواهی چوپانی عباسقلی قدرنشناس را بکنی و هی کتک بخوری ، برویم پیش این خارجی ها خوب ” پیل ۴” می دهند. عباسقلی آمد و بعد هم به مرور یکی یکی همه آمدند ” ها بووم” . سال سال ” گله میرون۵” بود . برای کمتر کسی گوسفندی مانده بود .
درخت ها و درختچه های “دره خرسون” را مرتب می بریدند. صدای ممتد دیگ بخار و مته حفاری  گوش تپه ها را کر کرده بود . خواب علف ها آشفته شده بود، خاک سخت مقابل دریدن شکمش مقاومت می کرد اما مگر ” رینولدز” دست بردار بود لاکردار ! به دارسی قول نفت داده بود و دارسی به بانک های لندن قول «پیل »داده بود “ها بووم”
قیطاس می گفت: تف،تف به ذات این کُناریِ شیر از پستان سگ خورده که گولم نزند برای این کافرها کار کنم . من “پیل” برای چه می خواستم همان چوپانی می کردم صدمرتبه بهتر بود ، کتک های عباسقلی بدتر از دشنام های سرکارگر “ویلیام” که نیست.هرچه بود عباسقلی، بختیاری است ، اجنبی که نبود تازه باید به ” ویلیام” ارباب هم بگویم. تف به این روزگار حالا ایل آب برف می خورد و من و “دالو” آب تلخ گرمسیر ، تف ای “ویلیام” ….. اگر آخر شکمت را پاره نکردم !”
دالو می گفت: “ها دا۶” ایل که کوچ کرد من دلم نیامد پسرم را رها کنم گفتم امسال آب ییلاق را نخواستم می مانم گرمسیر برای پسرم خوراک درست کنم اما همه اش در فکر برف های “زردکوه” و آب چشمه “مروارید” بودم. شایع شده بود که دارسی نامه نوشته است به ارباب ” رینولدز” که فلانی دیگر “پیل” ندارم بلند شو بیا. نفت نخواستیم بیا پیش زن و بچه ات و من هم امیدوار شده بودم که امسال هم به ییلاق برویم اما یک روز ظهر ناگهان صدایی شنیدم مثل “بغض خدا” بلند ، دویدم سر تپه، دیدم‌ بالای دره خرسون را ابری سیاه پوشانده بود . گفتم بخت پدرم بختمان سیاه شد و “بخت نیاری” شدیم . از ترس جیغ زدم صورتم را کندم گفتم بلایی سر پسرم آمده پا برهنه دویدم سمت دره خرسون پسرم زنده بود
بر صورتش خاک و گل سیاه و چربی نشسته بود . نمی دانم چرا”گاله۷” میزد همه کارگرها ” گاله” می زدند. و من هم دیدم کارگرها شادی می کنند این بار “کل زدم” ۸ از ته دل “کل زدم» نه یکی دو تا ، شاید صد بار . چه می دانستم ؟ توی دلم گفتم لابد بر می گردیم به روزگار دلخوش.
دو.
نفت که از چاه نمره یک فوران کرد انگلیسی ها به زور تفنگچیان دولت و آدمهای خان تمام زمین ها را خریدند بعد هم گفتند حق ندارید اینجا گوسفند بیاورید، حق ندارید کشاورزی کنید . اسب و قاطر و الاغ ها را هم خریدند تا وسایلشان را از اهواز و شوشتر بیاورند ، مسجدسلیمان انگار قیامت شده بود ، از خاک همین جور خانه و دکل ساختمان سر می زد ،مردم فقیر به ناچار به کارگری روی می آوردند . به قول خودشان به نوکری !.
آنها که اوضاعشان بهتر بود، اما هنوز غرورشان را نگه می داشتند و ترجیح می دادند اندک گوسفندانشان را نگه دارند و ییلاق و‌گرمسبر کنند .
انگلیسی ها برای خودشان خانه های بزرگ به نام “بنگله” می ساختند و برای کارگرهای باسابقه خانه های کوچک ۳۰ متری . خانه سازی در مسجدسلیمان ممنوع بود فقط شرکت نفت حق ساخت و ساز داشت . کم کم بیمارستان و سینما و باشگاه و کارخانه برق و راه آهن برای اولین بار در مسجدسلیمان و در کل خاورمیانه متولد می شدند و سیل نیروی کار روانه این شهر جدید می شد تا جایی که در سال ۱۳۳۰ بالغ بر ۶ هزار نفر مستقیما در شرکت نفت شاغل بودند.

سه.
“تهماس” پسر «قیطاس» عکسی را که به هزار زحمت پیدا کرده بود بالای سرش می گرفت و می گفت ” یونه اگن پیا” و بعد برای کارگرها توضیح می داد که این مصدق خان نخست وزیر است ، گفته به انگلیسی ها نفت نمی دهیم نفت باید ملی شود و بعد در حالی که کارگرها با تعجب نگاهش
می کردند ، با انگشت بر روی عکس می زد و ادامه می داد مرد است مرد مردها ، می دانید گفته است انگلیسی ها نفت ما را می دزدند ، از کارگرهای شرکت نفت کمک خواسته. ” بخت پدرم “قیطاس” که مرد و داغ به دل کشتن ویلیام ماند خودم برنو را برمی دارم می روم شیرهای نفت را می بندم . غلامرضا کارگر حراست ناگهان وارد شد و انگار از حرف های او خبر داشته باشد . با خشم گفت ای بدبخت خودت هم می میری و مثل بیامرزی پدرت این آرزو را به گور می بری، صد دفعه گفتم ازین حرف ها نزن اخراجت می کنند من چند دفعه زیرسبیلی در کنم و گزارش حرف های تو را ندهم و بعد عکس را از دست تهماس قاپید و رو به کارگرها گفت: صد دفعه گفتم گوش به این تهماس نگیرید این کمی درس خوانده و کمونیست شده می گوید خدا نیست صد دفعه گفتم ” هرکه مهر علی به دلسه نفت ملی سیچنسه”!.

تمهماس خیز برداشت و مچ دست غلامرضا را گرفت و‌گفت لاکردار تو بختیاری هستی ، چطور غیرتت می شود طرف خائن ها را بگیری؟ چطور خانه ات را غارت می کنند و تماشا می کنی ها ؟ها خوب هست بهت بگویم بی غیرت ؟
غلامرضا و تمهاس بهم آویختند .

چهار.
این بار بغض ملت
می ترکید.
….
« بخشی از یک یاداشت بلند »
اصطلاحات لری
۱٫ ای دا چه بگم سیت:ای مادر چه برایت بگویم
۲٫ سرزرد تی کوو:مو زرد و چشم آبی
۳٫ بخت بووم:بخت پدرم
۴٫ پیل:پول
۵٫ سال گله میرون:سالی که گله ها می مردند(در اثر بیماری دامی)
۶٫ ها دا:بله مادر
۷٫ گاله:فریاد شادی مردها
۸٫ کِل:فریاد شادی زن ها

Print Friendly, PDF & Email
  1. ناشناس   خرداد ۵, ۱۴۰۱  

    شهری بود که مردم خوبی نداشت. همه از قبل این شهر خوردند و بردند و به نون و نوا رسیدند و ساکن خارج و شهرهای دیگر ایران شدند بدون این که ذره ای به فکر رشد و پیشرفت آن باشند. امروزه نیز این وضعیت ادامه دارد و قلکی شده برای ساکنینش که مال می اندوزند و آن را ترک می کنند و ساکن اهواز و اصفهان و کرج می شوند.

آخرين اخبار
پر بحث ترين
اینستاگرام نخبگان
محل كد آمار
logo-samandehi