فرهنگ و جامعهیادداشت
موضوعات داغ

نفسی که جان می‌بخشد ؛ روایتی از مادر بودن، اضطراب ِکودک و امیدی که نسل‌ها را ادامه می دهد

نوشتاری از آذین بهرامی

اعتدال نخبگان – آذین بهرامی: امروز پنجِ صبح با اینکه از خستگی دیشب هنوز تنم سنگین بود از خواب پریدم. قبل از شروع این روزهای شلوغ سمینار و وبینار می‌خواستم کمی به کارهای خانه برسم؛ اما ذهنم هنوز میان حرف‌هایی می‌چرخید که پسرم قبل از خواب به زبان آورد. گفت:«مامان … چطور یه حالی تو آدم جمع می‌شه، از این‌جا تا این‌جا…» و با دست از شکمش تا زیر گلویش را نشان داد: «…که یهو آدم رو می‌زنه زیر گریه؟»

همان لحظه فهمیدم. اضطراب مسابقه‌های قرآن و احکامی که تازه در مای‌مدیو ثبت‌نام کرده، آرام‌آرام از دلش سر برآورده.
دوباره پرسید: «مامان … آدم چطور یه چیزی از این‌جاش تا این‌جاش جمع می‌شه؟» و باز همان مسیر را با انگشت کشید. «همین که یهو بغض می‌شه؟»

با اینکه در اواخر پاییز هستیم امّا در نگاهش چیزی مثل نسیم گرم بهاری نشسته بود؛ همان حرارتی که قبل از شکفتن، غنچه را می‌سوزاند. می‌دانستم دردش از کجاست؛ افتاده بود در چاه کوچک اضطراب. سایه‌ی مسابقه قبل از خودش رسیده بود و روی دل کوچکش لم داده بود.
دلم می‌خواست برایش از بزرگسالی بگویم؛ از این که ما آدم‌ها بارها و بارها چنین سنگینی‌هایی را در سینه‌مان حس می‌کنیم.
می‌خواستم بگویم: «پسرم، دنیا همین است… آزمون‌ها می‌آیند و می‌روند. دل‌ت را به این غمکده‌های کوچک گره نزن» امّا نگفتم.
به جای آن آرام گفتم: «وقتی این حالت اومد چندتا نفس عمیق بکش … این‌جوری.»
یک دم طولانی کشیدم بعد بازدمی آرام…او هم تقلید کرد.
بار اول کم بود. گفتم: «نه، این نشد. یکی دیگه… بلندتر…»
چندبار که تکرار کرد، خنده‌اش مثل گُلی بی‌پروا شکفت و سکوت نیمه‌شب را پر کرد.
گفتم: «دیدی؟ نفس کشیدی و اون سنگینی رفت» و در دلم ادامه دادم: کاش همیشه بتوانی رنج‌هایت را همین‌طور با یک فوت کنار بزنی…

تا نزدیکی‌های صبح، ذهنم پشت حرف‌های نگفته‌ام مانده بود. اینکه وقتی قدم در مسیر والد شدن می‌گذاریم هیچ‌وقت به این بخش ماجرا فکر نمی‌کنیم؛ این‌که خودمان انسانی دیگر را دعوت می‌کنیم به تمام شادی‌ها و رنج‌های زندگی ولی در همین دعوت، رازی هست؛ همان چیزی که سعدی گفته: بنی‌آدم اعضای یک پیکرند…
هر کودکِ تازه‌ای، بخشی از این پیکره را کامل‌تر می‌کند و تداوم ماست…شاید همین است که با وجود خستگی‌ها، نسل‌ها دوباره کودکی را در آغوش می‌گیرند و جهان را از نو آغاز می‌کنند.

صبح که پسرم بیدار شد پیشانی‌اش را بوسیدم و گفتم:
«می‌دونی چیه؟ تو فقط برای خودت نیستی. تو ادامه‌ی مایی، ادامه ی من و پدرت »
متعجب پرسید: «یعنی چی مامان؟» گفتم: «یعنی وقتی تو به دنیا اومدی ما بزرگترا دوباره فهمیدیم زندگی ارزش ادامه دادن داره.»
خندید و گفت: «مثل مسابقه؟ که باید ادامه داد؟»
گفتم: «دقیقاً. فقط مسابقه‌ی زندگی هیچ‌وقت نفست رو تنگ نکنه.»

بعد کف دست‌های مثلثی کوچکش را در دست گرفتم و آرام گفتم:
«می‌دونی عزیزم … هر بچّه‌ای که به دنیا میاد یه ذره نور با خودش میاره. خدا نمی‌ذاره چراغ دنیا خاموش بشه.»
و یاد بیت حافظ افتادم: بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم
… که هر کودکی طرحی تازه است از شکستن سقف‌های تاریکِ ترس و ناامیدی.
شاید حمایت از جوانی جمعیّت فقط یک سیاست یا توصیه نباشد؛ شاید پاسداری از نفسِ گرم زندگی باشد؛ از خنده‌ی بچّه‌هایی که خانه را روشن نگه می‌دارند.
شاید معنایش این باشد که باور کنیم دنیا هنوز ارزش آن را دارد که قدم‌های کوچک روی خاکش برداشته شود.

پسرم دوباره گفت: «مامان! اگه اون حاله اومد چی‌کار کنم؟»
گفتم: «نفس… مثل دیشب. ولی این‌بار یه چیز دیگه هم اضافه کن.» با کنجکاوی پرسید: «چی؟»
گفتم: «به آدم‌هایی فکر کن که منتظرن بزرگ بشی و مثل یه چراغ نور بدی. همونایی که از بودنِ تو دل‌شون گرم می‌شه. مگر نه اینکه معنای اسم قشنگت، گرمی زندگیه؟ همون فکر، سنگینی رو آب می‌کنه.»
او خندید و همان خنده در دل من نسیمی روشن کرد؛ نسیمی که گفت: ادامه دادن ارزش دارد.
شاید دنیا با همه رنج‌هایش هنوز جای زیستن است چون هر کودکی یک صبح تازه است؛ یک شروع دوباره.

یکشنبه ۲ آذرماه ۱۴۰۴
ساعت ۱۴:۳۱ اهواز

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا