فرهنگ و جامعهیادداشت

زنانی که جنگ را نمی‌نویسند امّا از آن عبور می‌کنند

نوشتاری از آذین بهرامی

✨ زنانی که جنگ را نمی‌نویسند امّا از آن عبور می‌کنند

▪️زنی با دو شمع علیه فراموشی…

✏️ آذین بهرامی

در آشپزخانه‌ای نیم‌روشن، زنی با دو شمع، سوپ جو را آرام‌آرام هم می‌زند.

نه برای آن‌که قهرمان باشد برای آن‌که باقی بماند.

او هر صبح دکمه کتری را می زند، صدای قل‌قل آب در آن ظرف شیشه ای در دلش حس امنیتی می‌ریزدکه حتی صدای موشک‌ها نمی‌تواند فرو بریزد.

مثل آنچه “خالد حسینی” در بادبادک‌باز گفته بود:

«پدرم چای را در قوری مسی دم می‌کرد … صدای قل‌قل آب، صبح‌های کابل، حس امنیت می‌داد. حتی وقتی بمب‌ها صدا می‌کردند، باز هم آن صدا بود.»

زن، در پس پنجره‌ای پر از نورلباس‌های بچه را می‌شوید لباس‌هایی که شاید فردا دیگر تن‌شان نباشد… اما باید شسته شوند چون زندگی حتّی در آستانه‌ی ویرانی باید ادامه پیدا کند.

او اخبار جنگ را شنیده.

ایران، خاکِ خون‌خورده‌ی ما، از آن سوی آسمان و زیر سایه‌ی اسرائیل و آمریکا تهدید می‌شود.

موشک‌ها زبان تازه‌ی سیاست شده‌اند

و مردها، با چشم‌هایی خسته و خشمگین از خاک دفاع می‌کنند.

اما زن، در جبهه‌ی دیگر است؛ او در آشپزخانه، کنار اجاق گاز ، در چشمان پسرک خردسالش که خوابِ بازی دیده

و در دلش که از هزار میدان مین خطرناک‌تر است با جنگ روبه‌رو می‌شود.

او مثل آن سربازِ کنار” کورت ونه‌گات، در سلاخ‌خانه شماره پنج”، به‌دنبال دکمه‌ی پیراهن گمشده‌ای می‌گردد؛

نه برای این‌که مهم است برای این‌که معنا دارد برای این‌که روزمرگی تنها طناب نجات است در دریای دیوانگی.

زنان این سرزمین میان سبزی خرد کردن، دوختن لباس، و نگاه به آسمانی که ممکن است سقف خانه را ببلعد نه می‌جنگند نه عقب می‌کشند؛ بلکه می‌مانند و ماندن، در زمانه‌ی ما نوعی جنگ است.

او به فرزندش یاد می‌دهد که نترسد که وقتی صدای پدافند می آید گوش هایش را محکم تر بگیرد که وقتی آژیر می‌کشند اول کفش بپوشد بعد قرآن بخواند.

به همسرش لبخند می‌زند بی‌آن‌که بداند شب بعد هنوز خواهد بود یا نه.

و شب‌ها وقتی همه خوابند به صدای چای باقی‌مانده در قوری شیشه ای اش گوش می‌سپارد؛ همان‌که “حسینی” گفته بود -همان آوای کم‌جان ولی آرامش‌بخشِ بودن-

او نمی‌خواهد جنگ را شکست دهد.

او، مثل “زنِ واسیلی گروسمن” در “زندگی و سرنوشت” در آشپزخانه‌ای تاریک با دو شمع سوپ جو می‌پزد.

جنگ را شکست نمی‌دهد فقط با آن سازگار می‌شود… و این یعنی زندگی.

زندگی که حالا شاید از مرگ باارزش‌تر باشد.

زندگی که باید آن را نه در میدان نبرد بلکه در قوری چای، در دکمه‌ی پیراهن،

در صدای قاشق در استکان و در لرزش لبخندهای مادرانه دفاع کرد.

ما زن‌ها و مردهای این سرزمین نمی‌خواهیم قهرمان باشیم ما فقط می‌خواهیم زنده بمانیم و زندگی کنیم و این، در زمانه‌ی ما بزرگ‌ترین پیروزی است و با این‌همه، امید هنوز زنده است؛ در قلب زنانی که چراغ خانه را روشن نگه‌داشته‌اند، در دست‌های مردانی که با عشق نان می‌سازند، در خنده‌ی کودکانی که هنوز آسمان را برای بادبادک می‌خواهند نه هواپیماهای جنگی.

ما، ملت زخم‌خورده‌ی این سرزمین نه با نفرت که با دوام، نه با فریاد که با ایمان، آینده را خواهیم ساخت. فردا خواهد آمد؛ با چای تازه‌دم، نانی گرم، و آسمانی که دوباره امن خواهد شد. ما این شب‌های سخت را پشت سر می‌گذاریم چون باور داریم: آن‌که زندگی را دوست دارد در نهایت پیروز می‌شود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا