فرهنگ و جامعهیادداشت

مکتب سلیمانی؛ میراثی فراتر از میدان نبرد

نوشتاری از دکتر سعید آژده

دفاع مقدس، خاطره‌ای نیست که در تقویم بماند؛ حقیقتی زنده است که در مکتب شهید سلیمانی معنا می‌یابد و راه فردای این سرزمین را روشن می‌کند.

دفاع مقدس، در ذات خود، فقط یک جنگ نبود؛ نقطه عزیمت نسلی بود که باور داشت می‌توان از هیچ، همه‌چیز ساخت. مردمی که نه با بودجه و امکانات بلکه با ایمان، از حیثیت ملی و اعتقادی خود دفاع کردند. در آن سال‌ها، میان مسئول و بسیجی، دیواری نبود. فرمانده از میان مردم برمی‌خاست و در کنار آنان می‌جنگید. هیچ‌کس در حاشیه نبود و هیچ‌کس برای دوربین‌ها نمی‌جنگید.

آن روزها، میدان جنگ، مدرسه‌ای بود که در آن «مسئولیت» معنای تازه‌ای یافت. اما چهار دهه پس از پایان آن روزها، گویی روح آن میدان در میان ساختارهای پیچیده و فرسوده مدیریتی ما دفن شده است. از «مردم» بسیار سخن می‌گوییم، اما از مردم فاصله گرفته‌ایم. از «ارزش‌ها» یاد می‌کنیم، اما در عمل به مصلحت‌ها چسبیده‌ایم. «دفاع مقدس» در تقویم‌ها مانده، نه در تصمیم‌ها و درست در همین خلأ بود که قاسم سلیمانی از میان نسل دفاع برخاست تا به ما یادآوری کند هنوز می‌توان مؤمن بود، مردمی بود و مؤثر بود، بی‌آنکه تریبونی در اختیار داشت.

شهید سلیمانی، فرزند همان مدرسه بود اما معلم نسلی تازه شد؛ نسلی که جنگ را ندیده اما تشنه‌ی معناست. او در روزگاری که سیاست به صحنه‌ی معامله و قدرت بدل شده، ثابت کرد که می‌توان هم واقع‌گرا بود و هم اخلاق‌مدار، هم قدرتمند بود و هم متواضع. مکتب او بر سه پایه استوار بود: خدمت بی‌منت، عقلانیت انقلابی، و اخلاص در مأموریت. در اوج قدرت، خاکی ماند؛ در اوج محبوبیت، ساکت؛ و در اوج بحران، آرام. این تناقضِ زیبا، راز ماندگاری اوست. اما پرسش اصلی این است: آیا ما توانسته‌ایم این مکتب را بفهمیم، نه فقط روایت کنیم؟ پاسخ، متأسفانه، در بسیاری از عرصه‌ها منفی است.

بخش بزرگی از ساختار مدیریتی کشور، به‌ویژه در حوزه‌ی فرهنگ، مکتب سلیمانی را نه به‌عنوان یک جریان زنده، بلکه به‌عنوان یک پروژه نمادین دیده است. پروژه‌ای برای مناسبت‌ها، برای تبلیغات، برای خودنمایی، نه برای تحول در رفتار. همان‌طور که دفاع مقدس را در قاب عکس‌ها خلاصه کردیم، خطر آن است که مکتب سلیمانی را هم به تقویم سالانه و مراسم‌های پرهزینه تقلیل دهیم.

بزرگ‌ترین انحراف آنجاست که از مکتب، ابزار بسازیم. وقتی اندیشه‌ای که جوهرش اخلاص و بی‌ادعایی است، در دستِ مدیرانِ بی‌عمل، به ابزارِ تکرار و تظاهر بدل می‌شود، روح آن می‌میرد. ما از سلیمانی حرف می‌زنیم، اما در نظام اداری و فرهنگی‌مان ضدِ او عمل می‌کنیم. او مردم‌دار بود، ما دیوان‌سالاریم. او ساده می‌زیست، ما تجمل را توجیه می‌کنیم. او بی‌منت خدمت کرد، ما خدمت را به رسانه گره زده‌ایم. این تضادهاست که امروز جوان را دلسرد می‌کند؛ جوانی که اگر روزی می‌خواست قهرمان باشد، حالا در میان طوفان شعارها دنبال صداقت می‌گردد و کمتر می‌یابد.

مکتب سلیمانی فقط توصیه اخلاقی نیست؛ یک مدل مدیریتی است. مدلی که در آن «عقلانیت» کنار «ایمان» می‌نشیند، نه در برابرش. مکتب او به ما یاد می‌دهد که برای اداره جامعه، نه فقط به قانون، بلکه به وجدان نیاز است. وقتی مدیران ما درگیر فرمول‌های بروکراتیک می‌شوند و از لمس واقعیت‌های مردم غافل می‌مانند، یعنی مکتب از ذهن‌ها رفته است. دفاع مقدس، مدرسه‌ی تصمیم‌های سریع و دقیق بود؛ امروز ما در باتلاقِ تصمیم‌های کند و محافظه‌کارانه فرو مانده‌ایم.

نکته تلخ ماجرا آن است که حتی در عرصه‌ی فرهنگ، که باید روح مکتب زنده بماند، گاه «نمایش» جای «نیت» را گرفته است. آثار زیادی تولید می‌شود، همایش‌های فراوانی برگزار می‌گردد، اما در عمق جامعه تغییری نمی‌افتد. در نتیجه، «مکتب» به برند فرهنگی تبدیل می‌شود؛ چیزی که در تبلیغات و بیلبوردها کاربرد دارد، اما در رفتارها، غایب است.

شهید سلیمانی، اگر بود، شاید هیچ نیازی به این‌همه تصویر و شعار نداشت؛ چون او خوب می‌دانست که «محبوبیت واقعی»، از دلِ عمل صادقانه می‌جوشد، نه از برجسته‌سازی رسانه‌ای.

واقعیت این است که جامعه هنوز آن روح را در خود دارد، اما نهادها نتوانسته‌اند آن را تقویت کنند. در بحران‌ها و بلایا، وقتی سیل می‌آید، وقتی زلزله خانه‌ها را می‌گیرد، وقتی محرومیت سر برمی‌آورد، هنوز جوانانی هستند که بی‌ادعا وارد میدان می‌شوند. این‌ها سلیمانی‌های بی‌نام‌اند. پزشکانی که در دورترین روستاها درمان می‌کنند، معلمانی که در بی‌حقوقی می‌مانند اما ترک مسئولیت نمی‌کنند، کارگرانی که نان حلال را جهاد می‌دانند؛این‌ها بازماندگان حقیقی مکتب‌اند.

جامعه هنوز زنده است، اما مسئله این است که ساختارها با روح مردم هم‌نوا نیستند. ما امروز با بحران معنایی روبه‌روایم؛ بحرانی که در آن مفاهیم بلند، به کلمات خسته تبدیل شده‌اند. «جهاد»، «اخلاص»، «مردم»، «خدمت»… واژه‌هایی که زمانی جان می‌دادند، حالا گاه جان می‌گیرند، چون میان گفتار و کردار فاصله افتاده است. و درست در همین نقطه است که باید به مکتب سلیمانی بازگشت نه برای تکرارش، بلکه برای فهمش. او به ما نیاموخت که همه مثل او شوند، بلکه آموخت هرکس در جای خود می‌تواند صادق، مسئول و مؤثر باشد.

در نگاه تحلیلی، مکتب سلیمانی نسخه‌ای برای نجات مدیریت ایرانی است؛ مدیریتی که سال‌هاست میان شعار و واقعیت سرگردان مانده است. در این مکتب، وفاداری به مردم، مهم‌تر از وفاداری به ساختار است؛ شجاعت در تصمیم‌گیری، مقدم بر ترس از مسئولیت است؛ و کارآمدی، جایگزین توجیه‌گری. سلیمانی اهل حرف نبود، اهل عمل بود و همین بی‌ادعایی، بزرگ‌ترین سرمایه‌ی اجتماعی او شد. از این منظر، بزرگ‌ترین خدمت به مکتب سلیمانی، احیای اخلاق مسئولیت در نظام مدیریتی کشور است. این یعنی مسئول بداند که قدرت، امانت است، نه امتیاز.

رسانه بداند که روایت، ابزار هدایت است، نه بهره‌برداری سیاسی. نهاد فرهنگی بداند که اگر می‌خواهد از مکتب بگوید، باید از درون خودش آغاز کند: از صداقت، از شفافیت، از کارآمدی. اگر این تحول رخ ندهد، خطر بزرگ‌تر، تبدیل این مکتب به «مناسک» است؛ چیزی که فقط در تقویم‌ها و مناسبت‌ها زنده است، نه در زندگی.

همان‌گونه که دفاع مقدس را از متن به حاشیه رانده‌ایم، ممکن است مکتب سلیمانی را هم در قاب نگه داریم و فراموش کنیم که فلسفه‌اش عمل است. نسل جوان از ما نمی‌خواهد برایش سخنرانی کنیم؛ می‌خواهد صداقت را ببیند. می‌خواهد مدیرانی را ببیند که به‌جای تکرار نام سلیمانی، با منش او تصمیم می‌گیرند.

دفاع مقدس از دل خطر، انسان‌هایی تازه ساخت؛ مکتب سلیمانی از دل بحران، می‌تواند مدیرانی تازه بسازد — اگر بخواهیم. اگر شهید سلیمانی در میدان جنگ، نظم و ایمان را تلفیق کرد، امروز باید در میدان مدیریت، عقلانیت و عدالت را تلفیق کنیم.

اگر او در زمانه‌ی جنگ سخت، از مردم دفاع کرد، امروز در زمانه‌ی جنگ نرم، باید از اعتماد مردم دفاع کرد. در نهایت، مکتب سلیمانی نه برای تجلیل است و نه برای تبلیغ؛ برای تصحیح است ؛ تصحیح رفتار، منش و مسیر. این مکتب، در برابر ما آینه‌ای است که اگر در آن بنگریم، شاید چهره خودمان را ببینیم، نه تصویر او را و آن‌وقت می‌توان فهمید که قهرمان‌بودن، نه در میدان نبرد، بلکه در میدان مسئولیت آغاز می‌شود و شاید همین پرسش پایانی را باید با صدای بلندتر پرسید: آیا ما ادامه‌دهندگان راه قاسم سلیمانی هستیم  یا تنها وارثان قاب عکسی که هر سال غبارش را می‌گیریم؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا