اخبار خوزستانایران و جهانپيشنهاد نخبگانتحلیلی

غروب جمعه؛از مزامیر این “موالی زاده” و من که میهنم را درمشت فشرده ام..

و شعر رهایی است و نجات است و آزادی

زمان مطالعه: 3 دقیقه

از مزامیر این “موالی زاده” و من که میهنم را در مشت فشرده ام..


و شعر رهایی است و نجات است و آزادی

چشمانم دیگر یاری ام نمیکنند…می خواستم بنویسم اما چشمانم ….چشمانم نمیخواهند ببینم یا بنویسم مگر اینهمه نوشتم چه شد یا جهان مگر تغییر کرده است؟ وقتی هم که چشمانم اجازه دهند اما کلمات کمکم نمی کنند ، کلمات عصای دست یک نویسنده اند ، یک شاعر که رسالت خویش را سالهاست فراموش کرده….
تمام عمر یا درس خوانده ام یا درس مرا خوانده است تمام عمر در حال آزمونیم اما از این جهان چه آموختیم جز جهانی که قدرت یا ثروت جایش را به فضیلت داده است و البته ما کجای جهان ِ جنوب ایستاده ایم.

غروب جمعه است و من چقدر از این ساعت ها میترسم از سکوت همین ثانیه ها که با ما لهجه غریبی دارند، کفشهایم را میپوشم اما بندهای آن را حوصله ندارم ببندم ….
میخواهم به دیدن دوست بروم آنهم نه بخاطر سمتش بلکه بخاطر خودش بخاطر مهربانیش و بخاطر اینکه هنوز هم میخواهم بدانم او چگونه انسانی است؟ میخواهم امتحانش کنم ببینم او چقدر میداند؟ از جهان از هستی شناسی از فلسفه وجودی آدمها از عرفان از ادبیات و شعر از مدیریت از مناصبی که داشته از اینکه او چگونه میتواند یک استان را با همه مشکلات و حواشی اش اداره کند از اینکه او چقدر صبور است و در سختی ها چگونه آرام است ….

او ناخدای اینروزهای یک کشتی است که در تلاطم دریا باید ما را سالم به ساحل برساند

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل

کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها

 

در مباحثه مان از هر دری می آمدیم و خارج …. و گاه از پنجره وارد میشدیم دوباره ، از شهرستان آمده بود و میشد در نگاهش خستگی را یافت اما بحث که به شعر کشیده شد گُل از گونه اش شکفت….من با یک “موالی زاده” متفاوتی مواجه شدم اینجا دیگر با یک استاندار سخن نمیگفتم انگار در انجمن شعر تهران نشسته ام و با شعرا دارم مشاعره یا مباحثه میکنم به بیش از بیست سال پیش رفتم زمانی که کتاب اولم را منتشر کردم و خیلی شور داشتم، دیشب با همان شور جلوی فردی نشسته بودم که برایم از “مولانا ” میگفت از:
(هله نومید مباش که تورا یار براند)
از حضرت “شمس ” و کراماتش از بازار مسگرها از:( “صلاح الدین زرکوب” که یارانش وقتی مولای خود را چنین دید گفت:بزنید بر زر که مولایمان سماع میکند. مولانا تا پیش از آن فقیه بود‌ و چون فقها میانه‌ای با موسیقی ند‌ارند‌، هرگز به سماع نپرد‌اخته بود‌. ولی بعد‌ و به تاکید‌ شمس شروع به این کار کرد‌.)

“موالی زاده” ی ادیب از “شیخ سعدی” که میگفت جذبه چشمانش ، گیرایی خاصی داشت میشد که در عمق او یک فرزانه ای را یافت که بر تمامی این گنجینه های ادبی مسلط است

“موالی زاده” ی استاد برایم از “رودکی”  گفت تا “حافظ” و سپس با “بیدل دهلوی” تا “سبک هندی” گفتیم به هندوستان رفتیم به پاکستان و به “اقبال لاهوری” رسیدیم که میگفت: (چون چراغ لاله سوزم در خیابان شما/ ای جوانان عجم جان من و جان شما/ غوطه‌ها زد در ضمیر زندگی اندیشه‌ام/ تا به دست آورده‌ام افکار پنهان شما)

افکار پنهان این استاندار دارد کم کم بدستم می آید و به جاهای قشنگی میرفتیم به افغانستان و به  بخارا  به تاجیکستان و روسیه و ناگاه به “ابوالقاسم لاهوتی” رسیدیم که “موالی زاده” میگفت در گورستان “نووودویچی”،مسکو بر سر مزارش رفته
همینجور با هم مباحثه کردیم تا به “نیما” که رسیدیم باورم نمیشد که او شعر “نیما” را از بر باشد:
(هست شب یک شب دم کرده و خاک / رنگ و رخ باخته است/باد نوباوه ابر از سر کوه/ سوی من تاخته است…)

شگفتی آنجا رقم خورد که وی از “دکتر رضا براهنی” برایم میگفت و باورش برایم سخت بود تا اینجا پیش بیاییم، آخر من در تصورم این بود که وی یک فرد سیاسی است و از کجا میتواند اینهمه مطالعه ادبی داشته باشد او مسلط از : “دکتر شریعتی” و “شهید مطهری” میگفت و سپس به “رهبر شهید” مان رسیدیم و از تسلط بالای حضرت آقابر علوم مختلف سخن گفتیم…

ساعت را نگاه میکنم و عقربه از عصر به ۱۲ شب رسیده است و هنوز من در شگفتی محض مانده ام که این مدت استانداری داشته ایم که هنوز هم یک درصد ما او را نشناخته ایم…..
گامهایم حس سنگینی میکنند حالا وظیفه ام مشکل تر است و اصول جوانمردی اجازه نمیدهد که من اینها را برای نسلهای بعدی نگویم…

چشمانم دیگر یاری ام نمیکنند اما کلمات هنوز در من میجوشند …راستی اگر ادبیات نبود ما چگونه با سختی های زندگی کنار می آمدیم؟! و چه زیبا “شاملو ” گفت: 《و شعر رهایی است و نجات است و آزادی…..》

“سعید آژده” چهارم مهرماه ۱۴۰۵ اهواز

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا