کد خبر : 12769
تاریخ انتشار : جمعه 31 اردیبهشت 1400 - 19:22

یکی به جای من گریه کند نوشتاری از ارسلان شهنی برای مرگ کارگردان به دست پدرش!

یکی به جای من گریه کند  نوشتاری از ارسلان شهنی برای مرگ کارگردان به دست پدرش!

زمان مطالعه: ۲ دقیقه من بچه ی نفتون هستم . نفتونِ مسجدسلیمان . البته در اصل من بچه کوهستان “تنگ گندا ” هستم در دامنه ی سپیدکوه که مرز خوزستان باشد و چهارمحال بختیاری . بچه ی ایل و کوچ. اما بهرحال از پنج سالگی که مرا برای درس خواندن سه فصل سال در شهر “اسکان اجباری ” دادند

Print Friendly, PDF & Email
زمان مطالعه: ۲ دقیقه

من بچه ی نفتون هستم . نفتونِ مسجدسلیمان .
البته در اصل من بچه کوهستان “تنگ گندا ” هستم در دامنه ی سپیدکوه که مرز خوزستان باشد و چهارمحال بختیاری .
بچه ی ایل و کوچ.
اما بهرحال از پنج سالگی که مرا برای درس خواندن سه فصل سال در شهر “اسکان اجباری ” دادند _درست عین اسکان عشایر_من در محله ی نفتون بوده ام. لازم است تصور کنید وقتی کسی
می گوید بچه ی نفتونم ، سرش را بالاگرفته ، سینه اش را جلو داده ، حتما دستهایش را کمی باز کرده ،ابروانش را خنجری و چشمهایش حالت تهاجم به خود گرفته اند و این خود می رساند بچه های نفتون قلدر و قهار و سرکش و ماجراجو هستند و بالطبع مثل همه ماجراجوها ، گذرشان هم به جاهای خوب می خورد و گاهی نیز جاهای بد ، بسیار بد! .
یکی ازین جاهای بسیار بد وادی مواد مخدر است که برخی از همکلاسی های باهوش و نیرومندم را درخود غلطاند و بُرد.
من با آنکه پُرِ وجودم ماجراجویی بود هیچگاه لب و دست به مخدر نیالودم .چرا؟ چون برخلاف مشی بچه نفتونی ام ، اینجا ترسیدم . چرا ترسیدم و تسلیم اصرار به تجربه تفننی هم نشدم؟
چون از فروپاشیدن خودم ترسیدم . ترسیدم نتوانم به تفنن قانع شوم و خودم را جمع کنم .
تجربه نکردم هیچگاه و هیچ قدر !.
حالا این حکایت را بگیر و بیا تا همین سال پیش که پدرم مرد . بوه مم باوا . برای من بوه مم باوا عزیزترین انسان این کهکشان سرگردان بود. و با فاصله کمی از او ، دخترم قرار می گرفت و بقیه آدمها خیلی خیلی خیلی کمتر و دورتر .
من برای “بوه مم باوا” گریه نکردم .
چرا؟
چون ترسیدم فروبریزم . چون ترسیدم فروبپاشم . ترسیدم دیگر هیچگاه نتوانم گریبانم را از دست غم رها کنم . بعدتر قطره های اشک می خواستند به بهانه ای دیگر _یعنی مثلا ما کاری به مرگ پدر نداریم_ از گوشه چشمم سرازیر شوند . اما من دستشان را خواندم فهمیدم با هر بهانه ای اگر به یک قطره اشک مجال فروریختن دادم ممکن است رودی شود و مرا با خود ببرد. پس قرار گذاشتم دیگر هیچگاه برای هیچ چیز گریه نکنم . چون ممکن است گریه مرا با خود ببرد!.
این را ماجرا را هم بگیر و بیا تا الان . الان و این روزگار بد که پدر و مادری پسرشان را کشته اند ، دامادشان را هم و دخترشان را نیز !
نه می شود باور کرد و نمی شود باور نکرد.
بر این جامعه چه رفته است ؟
چه قرار سختی گذاشته ام که دیگر هیچگاه گریه نکنم . جایی درونم تیر می کشد .ثواب دارد کسی بجای من گریه کند کمی .
کسی که با گریستن فرونپاشد! .
.
۴٠٠/٢/٣٠
.

Print Friendly, PDF & Email
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : ۰
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.